012
دوزاده روز مونده بهش
خوشحالی و ذوقم هست هنوز ولی گم شده
کلل روز فشار روانی رومه انگار تو دو روز ده ها کیلو سنگین تر شدم
درصورتی که اشتهام صفره نه صبحونه خوردم نه نهار و شام به اجبار چهار تا قاشق خوردم
خوابمم که انقد بده که نمیدونم چی بگم راجبش
من تا حالا با همچین چیزی تو خودم مواجه نشده بودم زندگی اسونی داشتم فک میکنم
الان انگار بعد جدیدی از دنیا باز شده به روم:)))
انگار بد خوابی و بی خوابی که ادما قبلا میگفتنو من نمیفهمیدن چی میگن رو الان میفهمم
نمیدونم میخوام اسمشو بذارم تجربه چون واقعا چیز جدیدیه
من کلی دوست خوب دارم که همشون کنکورین یه دوست غیر کنکوری بشدت ساپورتیوم دارم که دیشب نزدیک صبح بیدارش کردم. و باهاش حرف زدم
یه لحظه به چشت کنکوریایی که از جمع دوستاشون فاصله گرفتن فک کردم، چی دارید میکشید؟
الان خیلی بهتر میفهمم چقدرر ادمایی که تو سختیاشون تنهان فرق داره
کاش تو سختیاتون تنها نباشین واقعا از ته قلبم امیدوارم هیچکس تو سختیاش تنها نباشه
نمیدونم نسبت به این روزا چه حسی دارم دوسش ندارم واقعا امشب سر شام قاشقم از دستم افتاد تو بشقاب و گریم گرفت
اما واقعا تجربه جدیدیه برام روزایی که دارم میگذرونمو تقریبا هیچوقت تو عمرم نگذروندم
چقد کوچیکیم ماها و چقد ناتوانیم توی درک کردن درست ادما
من واقعا فک میکردم اومیم که با بقیه همدله و خوب ادمارو درک میکنه
ولی الان فهمیدم بیشتر شبیه تظاهر بوده تقریبا هیچی نمیدونم
حتی همین الانم دارم گریه میکنم
ولی چرا؟ مگه من نمیخواستم تموم بشه؟ هنوزم میخوام اصل موصوع تغییری نکرده ولی انقد فشار روانی زیاده نمیتونم درست راجبش فک کنم
میدونی میخوام تجربش کنم میخوام این روزا با تمام وجودم یادم بمونه