...
«آنکه چرایی برای زیستن دارد، با هر چگونهای خواهد ساخت»
اما تو، تو که هنوز ایستادهای، چرا از “چگونه” میهراسی؟ مگر نمیبینی که جادهها همیشه از میان سنگها گذشتهاند، نه از میان آسودگی؟ مگر نمیبینی ریشههای درخت، تاریکی خاک را شکافتند تا روزی به آسمان دست بزنند؟ مگر نمیبینی که آتش، خودش را از میان خاکستر بیرون میکشد؟ پس اگر راه سخت است، اگر زمین زیر پایت میلرزد، اگر شب طولانیتر از همیشه به نظر میرسد، بدان که اینها همان “چگونه”ی تو هستند. رنج، همیشه آخرین امتحان کسانی است که قرار است چیزی فراتر از دیگران باشند. پس چرا باید از سختی راه بترسی، وقتی خودِ راه، از قدمهای محکم تو شکل میگیرد؟
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 2:3 توسط یک عدد کنکوری
|